مجله تفر یحی آموزشی

قصه های کودکانه+داستان زیبای مامان خرگوشه و۴ بچه ی کوچولوش در جنگل Reviewed by Momizat on . قصه های کودکانه+داستان زیبای 4 خرگوش کوچولو درجنگل قصه کودکانه چهار خرگوش کوچولو دراین بخش از سایت کافه سون براتون یک قصه ی جالب رو اماده کردیم روزی و روزگاری، قصه های کودکانه+داستان زیبای 4 خرگوش کوچولو درجنگل قصه کودکانه چهار خرگوش کوچولو دراین بخش از سایت کافه سون براتون یک قصه ی جالب رو اماده کردیم روزی و روزگاری، Rating:
شما اینجا هستید: خانه » سرگرمی » داستان کوتاه » قصه های کودکانه+داستان زیبای مامان خرگوشه و۴ بچه ی کوچولوش در جنگل

قصه های کودکانه+داستان زیبای مامان خرگوشه و۴ بچه ی کوچولوش در جنگل

محبوب کن - فیس نما

۳۰۰۹۹۷

قصه های کودکانه+داستان زیبای ۴ خرگوش کوچولو درجنگل

قصه کودکانه چهار خرگوش کوچولو

دراین بخش از سایت کافه سون براتون یک قصه ی جالب رو اماده کردیم

روزی و روزگاری، در جنگلی پر از درختهای سوزنی، چهار بچه خرگوش همراه مادرشان در حفره ای شنی زیر ریشه های یک درخت زندگی می کردند. اسمهای آنها، فلاپسی، ماپسی، دم پنبه ای و پیتر بود.

یک روز صبح مامان خرگوشه گفت: عزیزان من، حالا شما می توانید بیرون بروید و در مزرعه ها بگردید ولی یادتان نرود که وارد باغ آقای مک نشوید. پدرتان هم در آن باغ دچار مشکل شده بود.

بروید و بگردید ولی شیطونی نکنید. من هم می خواهم برای خرید بیرون بروم.

پس خانم خرگوشه سبد و چترش را برداشت و به جنگل رفت او می خواست از نانوائی،کمی نان و پنج عدد کلوچه کشمشی بخرد.

فلاپسی و ماپسی و دم پنبه ای که کوچکتر بودند با هم پایین رفتند و به یک بوته توت جنگلی رسیدند.

اما پیتر که شیطون و حرف گوش نکن بود بسمت باغ آقای مک دوید و از زیر در به داخل خزید.

اول کمی کاهو خورد و بعد سراغ لوبیا و تربچه رفت.

کمی احساس ناراحتی و دل درد کرد او تصمیم گرفت، چیز دیگری برای خوردن پیدا کند.

اما در انتهای مزرعه خیار، آقای مک را دید.

آقای مک که مشغول کاشتن بوته های خیار بود با دیدن پیتر از جا پرید و در حالیکه شن کشش را در هوا تکان می داد، فریاد می زد: بایست ای دزد.

پیتر بدجوری ترسیده بود، او با سرعت به هر طرف می دوید ولی در ورودی را پیدا نمی کرد.

یک لنگه کفشش در میان بوته های کلم از پایش در آمد و لنگه دیگر هم در میان گل ها گیر کرد.

وقتی کفشهایش گم شدند او توقف نکرد و با سرعت بیشتری دوید. او می توانست فرار کند اگر بدشانسی نمی آورد و دکمه های لباسش به خارهای توتهای فرنگی گیر نمی کرد.

آقای مک با یک الک در دستش، بالای سر خرگوش آمد. اما پیتر با یک حرکت ناگهانی از جا جنبید در حالیکه کتش همانجا در بوته ها ماند خودش را رها کرد و دوید

او داخل یک آبپاش پرید البته جای خوبی برای قایم شدن بود به شرط اینکه داخلش آبی نبود.

آقای مک مطمئن بود که پیتر جایی در همان اطراف قایم شده است. او فکر کرد، شاید خرگوشک زیر گلدانها قایم شده باشد. او با دقت شروع به گشتن کرد و زیر همه آنها را یک به یک گشت.

ناگهان پیتر عطسه ای کرد و آقای مک بدون اتلاف وقت به سراغش رفت. او سعی کرد پایش را روی پیتر بگذارد که پیتر از پنجره بیرون پرید و روی گلدانها افتاد. پنجره خیلی کوچک بود و آقای مک نمی توانست از آن رد شود.

پیتر کمی نشست تا استراحت کند. او به سختی نفس می کشید و از ترس می لرزید. چون توی آبپاش پریده بود تنش خیس بود. بعد از مدتی او آهسته به راه افتاد، سلانه سلانه می رفت و اطرافش را نگاه می کرد تا ببیندد چکار می تواند بکند.

دری را دید که قفل بود و جایی هم برای عبور یک خرگوش چاق نبود.

موش پیری که دانه ای را حمل می کرد به کنار در دوید. پیتر در مورد راه خروج سوال کرد ولی دانه ای که دهان موش بود اینقدر بزرگ بود که نمی توانست حرفی بزند و فقط سرش را تکان داد پیتر گریه اش گرفت.

او به راه افتاد و سعی کرد راهی پیدا کند ولی هر چه می رفت بیشتر و بیشتر گیج می شد.

او برگشت آرام و بی صدا حرکت می کرد. ناگهان صدای خراشیده شدن زمین توسط یک بیل را شنید. او زیر بوته ای خزید ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. کم کم از جایش بیرون آمد و روی یک چرخ دستی که آن نزدیک بود پرید و همه چیز برایش قابل دیدن شد. اولین چیزی که دید آقای مک بود که خم شده بود و پیاز ها را از زمین بیرون می اورد. پشت او بطرف پیتر بود و آنطرفش هم در باغ بود.

پیتر از روی چرخ دستی پایین پرید و تا آنجا که توان داشت با سرعت به طرف در دوید. و از زیر در به بیرون از باغ رفت. پیتر توقف نکرد و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند به سمت خانه اش دوید.

او اینقدر خسته بود که وقتی به خانه اش رسید روی کف نرم اتاق دراز کشید و چشمهایش را بست.

مادرش مشغول پخت و پز بود. وقتی او را دید تعجب کرد که دوباره پیتر چه بلائی سر کت و کفشش آورده است. این دومین کت و کفشی بود که در طی دو هفته گذشته گمشان کرده بود.

متاسفانه آن روز عصر حال پیتر خوب نبود. مادر او را به تختخوابش برد و برایش چای بابونه درست کرد و تا زمان خواب هر بار یک قاشق چای بابونه به او داد.

اما فلاپسی، ماسی و دم پنبه ای برای شام نان تازه و شیر و توت جنگلی خوردند.

 

۲۳۱ total views, 1 views today

مطالب مرتبط

ارسال یک دیدگاه

بازگشت به بالا