مجله تفر یحی آموزشی

شما اینجا هستید: خانه » سرگرمی » داستان کوتاه

۷ درس موفقیت از محمدعلی کلی

۷ درس موفقیت از محمدعلی کلی محمدعلی، بوکسور افسانه‌ای و چهره‌ی سرشناس جنبش مدنی سیاه‌پوستان آمریکا بود که در سن ۷۴ سالگی بر اثر اختلالات تنفسی درگذشت. او در سال ۱۹۶۰ در المپیک رم که به عنوان یک بوکسور آماتور ظاهر شد، توانست مدال طلا را از آن خود کند. محمدعلی، تنها بوکسوری بود که سه بار پشت سر هم عنوان قهرمانی سنگین‌وزن جهان را به دست آورد. محمدعلی که از او به عنوان «افسانه‌ی تکرارنشدنیِ دنیای بوکس» یاد می‌ش ...

ادامه نوشته

داستانهای شاهنامه + داستان۲۱، پادشاهی کیخسرو (قسمت ۴)

خاقان چین به پیران گفت: سواران من خسته هستند باید کمی استراحت کنند. وقتی خاقان لشکر ایران را دید گفت: اینها که اندکند. پیران گفت اما دلیرانی دارند که بسیار استوارند. پیران گفت شما سه روز استراحت کنید و بعد شما جنگ را آغاز کنید و شب بعد شما استراحت کنید و ما با آن‌ها می‌جنگیم. داستانهای شاهنامه + داستان21، پادشاهی کیخسرو (قسمت 4) کاموس گفت: اینها اندکند چرا باید این قدر درنگ کنیم؟ همین حالا می¬توانیم کارشان ...

ادامه نوشته

داستانهای شاهنامه : داستان۲۱، سیاوش (قسمت۵)

ورازاد که شاه سپیجاب بود وقتی جنین دید سپاهش را آماده کرد و به‌سوی فرامرز آمد و از نام و نشان او پرسید و از اینکه چرا به مرز آمده است. فرامرز گفت: من ثمره پهلوانی هستم که شیر به دستش پیچان می‌شود. رستم با سپاه پشت سر ماست و ما به کین سیاوش کمربسته‌ایم. داستانهای شاهنامه : داستان21، سیاوش (قسمت5) ورازاد وقتی این سخنان را شنید آماده جنگ شد. فرامرز هم آماده بود و با یک حمله هزاران تن را به زمین زد و مانع فرار ...

ادامه نوشته

داستانهای شاهنامه +شاهنامه داستان ۲۱، سیاوش (قسمت ۳)

داستانهای شاهنامه +شاهنامه داستان 21، سیاوش (قسمت 3) به‌مرور حشمت و جاه سیاوش نزد افراسیاب بهتر می‌شد. روزی پیران نزد سیاوش رفت و به او گفت: بهتر است تو با شاه فامیل شوی. درست است که فرزند من همسر توست اما بهتر است تو با فرنگیس دختر افراسیاب ازدواج کنی که ماهرویی با زلف‌های سیاه است و قد و بالایی چون سرو دارد. تو او را از افراسیاب بخواه اگر بخواهی من با افراسیاب صحبت می‌کنم. سیاوش گفت: من با جریره شادم و غی ...

ادامه نوشته

داستانهای شاهنامه+ قسمت ۱۵ (پادشاهی کیقباد)

داستانهای شاهنامه+ قسمت 15 (پادشاهی کیقباد) پادشاهی او صدسال بود.وقتی او بر تخت نشست همه نامداران چون زال و قارن و کشواد و خراد و برزین بر او گوهر افشاندند. شاه تصمیم گرفت سپاهی گردآورده و به جنگ ترکان برود. پس ایرانیان آماده جنگ شدند.دریک سو مهراب و در سوی دیگر گستهم در قلب قارن و در ته سپاه کشواد بود و در پیشاپیش سپاه رستم و پشت او پهلوانان دیگر و پشت آن‌ها زال با کیقباد بودند. درفش کاویانی برکشیدند و جنگ ...

ادامه نوشته

داستانهای شاهنامه: داستان ۱۷( هفت خوان رستم)(بخش اول)

داستانهای شاهنامه: داستان 17( هفت خوان رستم)(بخش اول) داستانهای شاهنامه: داستان 17( هفت خوان رستم)(بخش اول) خوان اول: جنگ رخش با شیر رستم از پیش زال حرکت کرد و شبانه‌روز درحرکت بود طوری که راه دو روز را در یک روز طی کرد پس به فکر افتاد غذایی تهیه کند پس به دشتی پر از گورخر رسید و رخش را تازاند و با کمند گورخری شکار کرد و بریانش نمود و خورد. لگام از سر رخش برداشت تا در دشت بچرد و خود به خواب رفت. در آن دشت ش ...

ادامه نوشته

معرفی کامل سلمان فارس+عکس+بیوگرافی

معرفی کامل سلمان فارس+عکس+بیوگرافی حدود دویست و شانزده یا سیصد و شانزده سال قبل از هجرت، در روستای «جی‏» (از روستاهای اصفهان) فرزندی به دنیا آمد، که نامش را «روزبه‏» گذاشتند و بعدها پیامبر اسلام(ص) او را «سلمان‏» نامید. پدر سلمان «بدخشان کاهن‏» (روحانی زرتشتی) بود و کار همیشگی‏ اش هیزم نهادن بر شعله آتش. با اینکه سلمان در میان خاندان و محیطی زرتشتی دیده به جهان گشود، ولی هرگز در برابر آتش سر فرود نیاورد و ب ...

ادامه نوشته

سیزدهم رجب +ولادت امام علی علیه السلام و روز پدر

سیزدهم رجب + ولادت امام علی علیه السلام و روز پدر روز پدر پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خسته‏ ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه‏ ات، کودکی‏ هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم. می‏خواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه‏ هایی را خوردی که مال تو نبودند! ببخش اگر ناخن‏های ضرب‏ دیده ‏ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم ...

ادامه نوشته

قصه های کودکانه+داستان زیبای مامان خرگوشه و۴ بچه ی کوچولوش در جنگل

قصه های کودکانه+داستان زیبای 4 خرگوش کوچولو درجنگل قصه کودکانه چهار خرگوش کوچولو دراین بخش از سایت کافه سون براتون یک قصه ی جالب رو اماده کردیم روزی و روزگاری، در جنگلی پر از درختهای سوزنی، چهار بچه خرگوش همراه مادرشان در حفره ای شنی زیر ریشه های یک درخت زندگی می کردند. اسمهای آنها، فلاپسی، ماپسی، دم پنبه ای و پیتر بود. یک روز صبح مامان خرگوشه گفت: عزیزان من، حالا شما می توانید بیرون بروید و در مزرعه ها بگر ...

ادامه نوشته
بازگشت به بالا